یکشنبه ۰۸ شهریور ۰۵ ۰۸:۱۳ ۱ بازديد
من یک زنِ معمولی هستم با کلی دردسر.
ته یک چاه وحشتناک گیر افتادم.
و پیری وحشتناکتری را پیش رو حس میکنم.
با رنجهای فراوان.
نه اغراق میکنم، نه درام.
این، زندگیِ من است.
خسته هستم.
نه یک خستگیِ معمولی.
یک خستگی که استخوانهایم را خرد کرده.
هر روز صبح که بیدار میشوم، میدانم که همان روزِ تکراری در انتظارم است.
همان دعواها، همان کمبود پول، همان نگرانی برای فردا.
و بدتر از همه، این فکر که پیری دارم به سمتم میآید.
با تمام تنهاییاش، با تمام دردهایش، با تمام ترسهایش.
نمیدانم چطور به اینجا رسیدم.
نمیدانم چطور از یک دخترِ پر از آرزو، تبدیل شدم به یک زنِ خسته که فقط میخواهد یک روز، بدون دردسر، نفس بکشد.
این وبلاگ، قرار نیست مرا نجات دهد.
قرار نیست یکباره همه چیز را درست کند.
فقط قرار است جایی باشد برای اینکه فریاد بزنم:
- ۰ ۰
- ۰ نظر